...❤طراح (عاشقانه)❤...
...❤بر سنگ مزارم بنویسید: آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش که او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش...❤ 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

داستان کوتاه ویولونیست در متروی تهران

یکی از صبح‌های سرد دی ماه سال1390 ، مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.

بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.۴ دقیقه بعد: ویولونیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد،
سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
10 دقیقه بعد:

 


یکی از صبح‌های سرد دی ماه سال1390 ، مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه ازباخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سرکارشان می‌رفتند.بعد از سه دقیقه یک مردمیانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.۴ دقیقه بعد: ویولونیست، نخستین پولش را دریافت
کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع14500 تومان کاسب شد.
یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد. بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا. او یکی از بهترین و
پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳۵ میلیون تومان می‌ارزید، نواخته بود.
تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط
ورودی‌اش 100 هزار تومان بود. این یک داستان واقعی است. روزنامۀهمشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند: در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟ به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟
در تشخیص زیبایی های
اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟
تبلیغ زیبایی ها چقدر درتشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی راخودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟؟؟!!!)و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود: اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی ازبهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …
پس: از چند چیز خوب دیگر
در زندگی‌مان غفلت کرده ایم؟
  متفکرساکتساکتیول

داستان کوتاه مرد بی جان

مرد ،دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها راصورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد صدای گام هایی آمد و .. رفت ، مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر،گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...فاطمه باز هم خندیده بود ، آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد

یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،

پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،

صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،

- داداش سیگار داری؟

سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،

نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه
یک اتاقه و گرم

چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :

- پولام .. پولاااام ،

صدای مبهم دلسوزی می آمد ،

- بیچاره ،

- پولات چقد بود ؟

- حواست کجاست عمو ؟

پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد
کشید ،

جای بخیه های روی کمرش سوخت ،

برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،

بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،

دل برید ،

با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،

...

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...

چشمهاشو باز کرد ،

صبح شده بود ،

تنش خشک شده بود ،

خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،

در بانک باز شد ،

حال پا شدن نداشت ،

آدم ها می آمدند و می رفتند ،

- داداش آتیش داری؟

صدا آشنا بود ، برگشت ،

خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،

چشم ها قلاب شد به هم ،

فرصت فکر کردن نداشت ،

با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،

- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...

جوان شناختش ،

- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...

پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....

افتاد روی زمین ،

جوان دزد فرار کرد ،

- آییی یی یییییی

مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،

دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،

- بگیریتش .. پو . ل .. ام

صدایش ضعیف بود ،

صدای مبهم دلسوزی می آمد ،

- چاقو خورده ...

- برین کنار .. دس بهش نزنین ...

- گداس؟

- چه خونی ازش میره ...

دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش

دستش داغ شد

چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،

سرش گیج رفت ،

چشمهایش را بست و ... بست .

نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،

همه جا تاریک بود ... تاریک .

.........

همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :

- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .

همین ،

هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،

نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد

مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،

انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،

شاید فاطمه هم مرده باشد ،

شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،

کسی چه میداند ؟!

کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟

زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،

قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست

قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .
 

داستان کوتاه کبوتر

کبوتر , با آن پاهای پر
اندود

با کاکلی بر سرو طوقی بر گردنش

اوج می گرفت و شاد از آزادی اش

بالا و پایین می رفت در آسمان آبی

بالا , پایین

صدای بر هم خوردن بالش

گوشنواز بود و آرام بخش

پرپرپرپر ... پرپرپرپر

کبوتر , بی پروا و گستاخ

در فرودی بی مهابا و شتابان

با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی

تق ...

تماشایش هم درد داشت

اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت

ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم

بزرگ می شود و کاری تر

درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود

اینکه کسی می گوید :

- می فهمم .

شاید دروغی باشد مصلحطی و ناگزیر

کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان

دو بالش باز و سرش تابیده به عقب

سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای

ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ
حقیقت های تلخ زندگیمان ,

بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست ,

چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...

قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر

به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف

چشمانش دو دو می زد

بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد

گردنش تا خورد به عقب

انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند

عقب عقب رفت

قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان

چکید روی زمین

تالاپ ....

به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند

بق بقو ... بق بقو

پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال

آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم

آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد

اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها

تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست

گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم

و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود

کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود

لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان

شاد و بی پروا و آزاد

چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی
ساخت ؟

زندگی همین است

چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی

تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد

عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی

از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود

ساده و سخت

گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون

چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند

دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین

و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی

همیشه اینطور شروع می شود

خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید

با لبخندی و واژه هایی عطر آلود

تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت

و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود

با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی

گربه چند لحظه با چشمان دریده اش کبوتر افلیج را می نگرد

کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم

گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می
کند

تمام می شود

گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,

و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک

ساعتی بعد هم هیچ

هیچ هم بر جای نمی ماند

کدام مقصرند ؟

کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟

یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟

و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟

به راستی که هیچکدامشان

زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست

که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت

...

داستان کوتاه ازدواج شاهزاده

روزیروزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای اوبود.
دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.
خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از
این عشق ناممکن برگیرد.
و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد .
او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده …
اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در
شهر پیچید .
پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.
اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد .
و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد…
وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند
تا من همسرم را از میان آنان برگزینم .
همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در
انجا گفت
من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای
همسر من واجب است
که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم …
من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس
از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند.
هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر
آینده ی من خواهد بود.
دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی
از دستان پسر پادشاه گرفت…
دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران
با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …!
اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...
روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد …
اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد
و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد .
به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود ….
که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند …
یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن
یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز…
اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد.
تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند …
شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد

سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد …
پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه
آورده …
همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند…
که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود …
در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود
گلی از آن بروید !
و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود …!
پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .

[ ۱۳٩۱/۱۱/٥ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ غفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من نه فرهادم ، نه مجنونم ، نه بیژن ! من همان عاشقِ ساده دلِ تنهام که بی تو هیچم . . . :: :: .. .. راه که میروی ، عقب می مانم ! نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم ! میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم ! میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد . . . تو فقط برای منی . . . :: :: .. .. وقتی زن میگوید : دلم برایت تنگ شده ، یعنی دوستت دارد . . . جمله ”دلم برات تنگ شده ” برای زن عمیق تر از تمام اقیانوس ها ست . فهمیدن زن سخت نیست ، فقط باید صدای ضربان قلبش را شنید . . . ! که عاشقانه می تپد ، نه بی دلیل . . . ! :: :: می پرسی : چقدر دوستم داری ؟ میخندم : جهان را متر کرده ای ؟ :: :: ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ؛ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻓﮑﺮ ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ، ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ . . . :: :: اگه نهایت دوست داشتن درقطره ی باران است ، من دریا را تقدیمت میکنم . . . :: :: آسمان نیستم که هر پرنده سهمی از من باشد من آن پرنده ام که سهم آسمانش را از چشمان “ تو ” میخواهد . . . .. ... .. .. .. ... .. ... سلام خدمت تمامی خواننده های این وبلاگ من غفاری هستم مدیر این وبلاگ و میخواهم به اطلاع شما برسانم که مطالب این وبلاگ را تقدیم میکنم به سلطان پاپ استاد شادمهر عقیلی ......................... ﻏـﻤـﮕـﯿـﻨـﻢ . . . ﻫـﻤـﺎﻧـﻨـﺪ ﺩﻟـﻘـﮑـﯽ ﮐـﻪ ﺭﻭﯼ ﺻـﺤـﻨـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺶ ﺑــﻪ ﻋـﺸـﻘـﺶ ﺍﻓـﺘـﺎﺩ ﮐــﻪ ﺑـﺎﻣـﻌـﺸـﻮﻗـﺶ ﺑــﻪ ﺍﻭ ﻣـﯿـﺨـﻨـﺪﯾـﺪﻧـﺪ !
امکانات وب

كد ماوس







آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

کد چت روم برای وبلاگ