دل سنگ

تو که ما را به تمنای وصال آزردی،

از چه آخر به دل ما غم هجران دادی؟

در دلت چیست؟ بگو

عشق ما یا غم او

درد ما یا تب او

تو ندانی که چه دردیست غم دل به زبان آوردن.

ما که دیگر رفتیم؛

ولی از عشق سخن با دل دیوانه نگو،

که دلت از سنگ است و دل دیوانه از شیشه

او که عاشق بشود،

نکند فهم که سنگ از شیشه چه بدش می آید.

عاقبت سنگ زد و شیشه شکست.

کودکی این را گفت؛

و دل من بشکست.

با خدا من گفتم درد دل از غم تو

و خدا گفت به من،

بنده کوچک من،

دل او از سنگ است.

پس تو بیهوده نکوش

دل او از سنگ است.

/ 0 نظر / 3 بازدید