واقعا که...

پسر:پس انداز یک سالمه نگران نباش

چشمان دختر ازشدت خوشحالی برق میزند


دختر ولی توخیلی برای جمع اوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقتو بخری

پسر جوان روبه دختر برمیگرده :مهم نیس عزیزم مهم اینکه تو شاد باشی برای خرید گیتار میتونم یک ساله دیگه صبر کنم.

بعداز خرید پالتو هردونه روانه پارک میشوند

پسر: عزیزم منو دوس داری؟

دختر :اره

پسر:چه قد

دختر :خیلی

پسر:یعنی به غیر از من هیچکس دیگه رو دوس نداری و نداشتی؟

دختر :معلومه نه

یک فالگیر به انها نزدیک میشه به دختر میگه دستتو بده فالت بگیرم و دسته دختر رو میگیره

فالگیر:بخته بلندی داری و زندگی خوبی داری و اینده ای درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوش حالی برق میزند

فالگیر:عاشقه یه پسره جوان وقدبلند با موهای مشکی و چشمان ابی

دخترناگهان دست و پایش را گم میکند

پسر وا میرود

دختر دستش را از دست فالگیر بیرون میکشد

چشمان پسر پر از اشک میشود

روبه دختر می ایستد و میگوید:او را میشناسم همین الان از او یک پالتو خریدم

دختر سرش را پایین می اندازد

پسر: تو ان پالتو رو نمیخواستی فقط میخواستی اورا ببینی

ماهر روز از ان مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از انجا چیزی میخواستی

چه قدرساده بودم که نفهمیدم چرا با من این کارو کردی چرا؟

دختر اروم ازکنارش عبور کرد او حتی پالتوی مورد علاقه اش رو هم با خود نبرد

/ 1 نظر / 6 بازدید