رمانتیک

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

الهی همیشه و هر جا هست لباش پر از خنده باشه

سر کلاس ادبیات معلم گفت :

فعل رفتن رو صرف کن .

گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت

ساکت می شوم ، می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود ...

معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده !

و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شکست ...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد ...

رفت ...رفت ...رفت

و من می خندم و می گویم :

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم ...

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
tabasom

سلام فاطمه جون ممنون لطف کردی اومدی[لبخند] شما هم با افتخار لینک شدین

درسا

خیلی زیبا بود

درسا

خیلی زیبا بود

یگانه بلا

سلام سال تحصیلی خوبی را آرزو میکنم برات آجی جون

یگانه بلا

درود درود